اشک باران

شب شعر

عشق یعنی همین ...

عشق یعنی همین که من با تو؛ روبرو نه کنارهم باشیم

مثل دو قوی عاشق وحشی؛ تاهمیشه کنارهم باشیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 4 PM  توسط ( شهاب )  | 

برای عشق تو جان دادن ارزشش را داشت...

 

...

هوای بوسه به لبهای تو مرا وا داشت         که دل به سینه ی دریا دهم ولی جا داشت

اگربه قیمت جان هم تمام می شد باز        برای عشق تو جان دادن ارزشش را داشت...

                                                                                                                    ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 9 AM  توسط ( شهاب )  | 

کجای این واژه هاپنهان کنم

خورشید انگار که صبح آمده باشد طلوع می کند و من هنوز در باورم شب را زل زده بر پنجره ی اتاق می بینم تو نیستی و دفتر بازمانده ی خاطراتم هی ورق می خورد ورق می خورد و بیهوده سیاه می شود تو را کجای این واژه هاپنهان کنم که آفتاب دست به موهایت نکشد ...
+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 2 PM  توسط ( شهاب )  | 

دیدم و خواندم...

وقتی  نگاهم با  نگاهت  خورد  پیوند    وقتی   که    آمد    بر    لبت   اکسیر   لبخند

من عشق را تا انتهایش درک  کردم     چون درنگاهت هرچه خوبی هست جمعند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 10 AM  توسط ( شهاب )  | 

خورشیدمن بتاب دل آسمان گرفت...

درجاده ای که خاطره های تو جان گرفت    

  سیلاب اشک از دل تنگم  امان گرفت

ازشهربی تو خسته شدم چشمهای من 

   با التماس  دامنی  از  آسمان  گرفت

شب بود و هرستاره به چشمک نشانه ای

 از جای ماه در افق کهکشان گرفت

روی از نقاب ابر در آورد و جلوه ای  

 از آفتاب چهره ی تو ناگهان گرفت

زخمی که از زمانه به دل داشتم هنوز  

 باشور اشک من سرزخم زبان گرفت

چون کشتیه شکسته که در دست موجهاست

 یادت دل غریب مرا در میان گرفت

وقی زمانه بین من وتو زمینه چید... 

 حتی دلم زدست زمین وزمان گرفت

یلداست بی تو این شب جانکاه زندگی   

 خورشیدمن بتاب دل آسمان گرفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 1 AM  توسط ( شهاب )  | 

گاهی بیا به خلوت این این عاشقانه ها...

باور   نمی کنم   که توعاشق  تر از منی        من  فکر  ماندنم  و  تو   در  حال رفتنی

من   زنده ام  به  حس نفسهایت  آه  تو؛        آن روح   پر  کشیده ی  بیگانه  با  تنی

سوگندخورده ای که تو هم عاشقی ولی        عهدی ندیده ام  که  ببندی  و  نشکنی

میمیرم    عاشقانه    برایت    هزار   بار          اما  دریغ  از  اینکه  تو  یک  بار تب کنی

 عمری به اشک وخون دل و ناله در غزل         عکس تو  را   کشیده ام  از واِژه  دیدنی

گاهی بیا به خلوت این این عاشقانه ها         شاید گمان کنم که تو عاشق ترین زنی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 7 PM  توسط ( شهاب )  | 

سهم من ازهمه دنیاست چرا ؛ غم ای عشق؟

کاش یک لحظه بیایی به سراغم ای عشق

من همان خشک ترین شاخه باغم ای عشق

بللی نیست سرشانه ام اما چندیست

روزوشب هم نفس زاغ وکلاغم ای عشق

شادی از باغ دلم پر زده  حالا جایش

سهم من ازهمه دنیاست چرا ؛ غم ای عشق؟

جای گرمای لبش روی لبانم گل کرد

داغ بنهاده پیاپی سر داغم ای عشق!

راه گم کرده ام وروی زمین افتادم

تاشکستندبه هرحیله چراغم ای عشق ..........

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 2 PM  توسط ( شهاب )  | 

هميشه بايد کسي باشد...

 

هميشه بايد کسي باشد
که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هايت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد
که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتياج داري
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش
برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه.....

(...)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 8 AM  توسط ( شهاب )  | 

این خانه ی شیراست به راسو نسپاری...

ای   کاش دلت   را به  هیاهو  نسپاری...

این خانه ی شیراست به راسو نسپاری...

این چشم غریبی که سپرده است دلش را؛

جز دست  نگاه   دل  آهو    نسپاری...

...

...

+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 5 PM  توسط ( شهاب )  | 

دیگر سراغت را نمیگیرم فقط گاهی؛

دیگر  سراغت را  نمیگیرم  فقط   گاهی؛        حالا  که میدانی ومیدانم  که  آگاهی...

وقتیکه خوب من،توخیلی خوب میفهمی؛       داغ  نهان  سینه  را  از  سردی  آهی..

دیگر نمیترسم از اینکه  راز  عشقم  را؛         جای دلت نجواکنم درگوش هر چاهی..


تنها  امید  من  چراغ  روی ماهت   شد؛         شاید بیابم بین این بن بستها  راهی..



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 12 PM  توسط ( شهاب )  | 

مطالب قدیمی‌تر